خانم میترا یوسفی/
و بهای گزاف رونمایی حقیقت از محاق نفاق، دورویی و دروغ را یکایک ما و عزیزانمان می پردازیم و حال تو، به کرم وجوانمردی، سنگین ترین حجم مسئولیت را در زمره ی آخرین گروه رهایی یا فته گان، برداشته ای.
تماشای چهره ی مجروحت، جراحت ها بر قلب ما و هرانسان آزاده یی ، می کشد و انگشت اتهام به سوی آنهایی که علیرغم ادعای غلیظ و شدید«مبارزه برعلیه تروریسم»، دمیدن بر شیپور اصل آزادی بیان و فخرفروشی تمدن و نازشست دموکراسی شان،( که برحسب مصالح و منافع سیاسی، درجه اش بالا و پایین می رود ، چپ و راست می زند، شل و سفت می شود) زهرآگین ترین مار تروریستی را در آستین خویشتن، لانه داده اند تا در میدان ها و خیابان هاشان، عربده زنان، نفس کش طلبند. قداره دست به اجتماعات ایرانیان آزاده حمله کرده و به عمل محیرالعقول « خودزنی» برسند که ازآغاز شایع بود و باور نمی کردیم. باری، شانه به شانه نهضت گیاهخواری و حمایت از حیوانات، می گذارند تا عاصی ترین فرقه ی تروریستی، زنده زنده و در انظار، آدم آتش بزند.
خون سرخ و مطهر، جوشان درسینه ی ستبرت، باحمله ی اشرار- به جرم سخنوری و روشنگری آنچه در پشت دیوارهای ریا می گذرد- ، این بار برچهره ی نجیب ات نشست تا سند جنایت رجوی، در همان صفحات غربی ها باشد. همان ها که از فردای پیروزی انقلاب، برمسخ آن کوشیدند. گرگ های خونخوار تیزدندان را درخاک خود پذیرفته و اسباب ترور ملت را مهیا کردند. همان ها که دست بدست هم بقول خودشان مصدق کبیر را سرنگون کردند، باید که یاغی بر علیه ایران و ایرانی را پناه دهند و به بازی گیرند و بازیچه هم ناگزیر پذیرفتن و چنگ زدن است. هردوطرف می دانند و ماهم می دانیم که آب شان به یک جوی نمی رود و نیم جوی هم تفاهم ندارند.
رهایی ات از چنگال دژخیم رسوا و قلعه ی بدنام، سلسله یی سراسر ازعزم و غرور، رنج و افتخار و تحسین بافت. کاری کارستان، از همان دمی که تصمیم به پریدن از آشیانه ی بویناک کرکس، در وجدان بیدار و ذهن هوشیارت درخشید. پایداری در هجوم توطئه و تهدیدات آدم ربای رسوا و برده دار خبیث! سپس یک دوره ی طولانی بلاتکلیفی در کمپ آمریکایی ها که همزمان با سیاست آمریکا برعلیه ایران بالا وپایین می گرفت . و بعد ازآن، آوارگی عذاب آور در مرزهای اروپایی! اما هیچ یک را یارای بازداشتن تو وهمرها نت از شرح رجوی ها، نماند تا بگویی چگونه اند و چه ها می کنند. و نه حتی در دوران بلاتکلیفی و بی خانمانی پول های آلوده ی دزد بغداد که بوسیله ی دلال ها و دلاله های نانجیبش عرضه می شود، خوشا تو و همرزمان تو را نفریفت.
خون پاکت از ضرب و شتم رذیلانه ی فراشان و گماشتگان لات و ناکس، رخسارت را ُشست. شکر خدا که برقرار و پایداری، دریغ برآزادگانی که پشت دیوارهای قلعه ی ممنوعه غرقه در خون خویشتن قربانی قدرت طلبی کور رجوی، شدند . و ماورای آن، وای بر آن شمار قلیلی که همه چیز را می دانند و زبونانه خاموش نشسته اند و یا خودفروخته و جبونانه، خدمت تروریست منافق می کنند و هیزم بیاری آتش افروزی هایش را!
گمان مبر که دژخیم دمی ازعاقبت محتوم خویشتن بی خبر مانده و برای مثال شاهد سرنوشت « گرباچف » نبوده است. بیاد دارم که همان بیابان عراق پدر نگون بخت فرزندانم در واپسین روابط خانوادگی می خندید: – چنان زدندش که نفهمید ازکجا خورد! – حال او صدر هیئت رئیسه ی اتحاد جماهیر شوروی بود و این یک گروه التقاطی مارکسیست – اسلامی با کارنامه ی سیاه ترور و دشمنی آشتی ناپذیر برعلیه امپریالیسم! و 60 عضو باقی مانده در آستانه ی انقلاب. همسر« گرباچف » از شوک کودتای اول برعلیه شوهرش، سکته کرد و تاآخر عمر بیمارماند. مریم رجوی شبانروز در کابوس و هول دستگیری، محاکمه و استرداد بخود می پیچد و می کوشد این اضطراب را درجشن های بی مایه پی درپی، سرخاب و سفیداب افراطی و خنده های جنون آمیز، بپوشاند. نه بهتر از کبک و فروکردن سر در برف! و فراتر از آن تجسم دوزخ و ستون های آتش، آتشی که درحقیقت با دست خود برافروخته، نه بمیرد و نه زنده بماند!
Stumble It!













No Comments, Comment or Ping