شعری از خلیل جوادی /
سر تب آلود است از سودای سامانی که نیست
پای رفتن هست آیا تا به پایانی که نیست؟
درد را پیچیده ام در پرنیان سرخ دل
لنگ لنگان می روم دنبال درمانی که نیست
خنجری مژگان چشم شانه ام شد ای دریغ
از خیال خام من وز عهد و پیمانی که نیست
پینه ی پیشانی تزویر٬ مهر باطل است
سوگوارم در زوال زرد ایمانی که نیست
خانه بر دوشیم٬ چشم آسمان ما را گواه
میزبان سایه ی خویشیم٬ مهمانی که نیست
تا به کی باید تحمل کرد چوب اشتباه؟
تا کجا باید دویدن در پی نانی که نیست؟
دستپوش از پینه دارم٬ پــایپوش از آبله
می روم در امتداد آن خیابــانی که نیست
Stumble It!













No Comments, Comment or Ping