تبدیل مخالف و منتقد به شهید

بیتا عارف – کانون وبلاگنویسان مستقل ایرانی —

به بهانه سالروز «شهادت » زهرا رجبی و علی مرادی درترکیه —

چند صباحی طبق روال معمول که زنان باید فرماندهی میکردند خانم یا خواهر زهرا رجبی بعنوان فرمانده در قسمتی گماشته شد که من زیر مجموعه آن بودم ، خدابیامرزدش از همان اول عدم اعمتماد به نفس و ناتوانی اش در کار اجرایی و حتی برگزاری نشست چنان بود که مورد توبیخ شخص مریم رجوی قرار گرفت و از کار کنارگذاشته شد.مخالفتش با انقلاب به اصطلاح ایدئولوژیک رجوی ها و تمایلش برای زندگی و ازدواج وشایعه عشق به یک همرزمش باعث شد که مورد توبیخ شدید خانم مهوش سپهری (نسرین) قرار بگیرد و او را در جمع بخشی از زنان مجاهد ،زن خانه دار وبه تمسخر ننه زهرا صدا زد.

این توبیخ و جداکردنش از جمع و زندانی شدنش که قابل پوشاندن نبود میرفت که بچه های مجاهد را مسئله دار کند،چاره اما انتقال از اشرف به خارج از عراق بود ، معمولا افراد مسئله دار رده بالا را که توانایی فعالیت سیاسی یا مالی داشتند را به آلمان یا فرانسه میفرستادند و این کار از طریق کشور اردن یا ترکیه انجام میگرفت ، اما در مورد مرحوم زهرا رجبی این کار انجام پذیر نبود چرا که مسئولین فرانسه و آلمان با حضور او مخالفت کرده بودند  .

سازمان مجاهدین خلق هیچ فعالیتی برای پناهندگان ایرانی در کشور ترکیه نداشت کما اینکه نه قبل از این قتل ونه بعد از آن هیچ بیلانی از کمک به پناهندگان ایرانی در ترکیه از سوی سازمان ارائه نشده است ، سازمان یک دفتر و تعدادی عضو و خانه تیمی در ترکیه داشت که عمده کار آنان جذب عضو جدیدبا فریبکاری و انتقال آنها به عراق بود .

خانم رجبی در اواسط بهمن ماه هفتاد و چهار به ترکیه اعزام شد و قرار بود بطور مخفی در ترکیه به سر ببرد وآفتابی نشود ، مجاهدین میگویند هشت بهمن که قطعا اشتباه میکنند ، شاید مجاهدین با دستکاری این تاریخ میخواهند وانمود کنند که تروریست های جمهوری اسلامی وقت کافی برای شناسایی و برنامه ریزی این ترور داشته اند .وقتی خبر قتل خانم زهرا رجبی به اشرف رسید خیلی ها از رفتنش هنوز خبر نداشتند .

علی مرادی در ترکیه مسئولیت مخفی کردن خانم رجبی را عهده دار شد و رابطه معمول خرید روزانه و تحویل امکانات را برای او انجام میداد ، رابطه ای که گویا باعث میشود تا خانم رجبی ناگفته هایش را برای او بازگو کند ، (برخی هم از عشق گفتند) .

سازمان که هنوز نمیدانست با خانم رجبی چه کار کند ، اولین گزینه اش انتقال او با رضایت خودش به ایران بود چرا که معتقد بود وقتی به ایران برود حرفهایش برای هیچ کس قابل باور نخواهد بود و همه او را در سنگر روبه رو خواهند دید و دیگرافشاگریهایش و یا مسئله داریش برای سازمان خطری نخواهد داشت و البته دعا میکردند که به محض ورود به زندان و اعدام سرانجام بیابد، شاید همین دعا و آرزو بود که مجاهدین را به فکر گزینه دوم انداخت «قتل وتبدیل یک فرد مسئله دار مستحق مرگ به شهید»

البته این عمل در اشرف چندین بار کارایی خود را نشان داده بود و قطعا در کشور ترکیه با وجود دشمنی مجاهدین و جمهوری اسلامی خیلی بهتر هم میتوانست انجام بگیرد.

ناگفته نماند خانم رجبی از قبل با آقای علی مرادی آشنایی کافی داشت و این برای اعتماد در همان چند هفته کافی بود چرا که خانم رجبی دوبار قبل تر نیز به ترکیه اعزام شد ، یکبار برای انتقال به آلمان که با نپذیرفتن از طرف دفتر آلمان مجبور بازگشت به اشرف شد و یکبار دیگر هم برای انتقال به ایران که باز ترس از دیده شدنش و تصمیم گیری طولانی و بسته شدن راه اعزام به ایران آنها را مجبور به بازگرداندن او به اشرف کرد و البته همه این ترددها را او در خانه تیمی با آقای علی مرادی گذرانده بود ، گزارش روزنامه ترکی آنزمان از پرونده کالبد شکافی و خبر حامله بودن خانم رجبی همه ذهن ها را بلافاصله به سوی مرحوم مرادی کشاند .

شاید کسانی باشند که از سر دلسوزی بگویند که کاش مطرح نمیکردم و میگذاشتم که خانم رجبی شهید بماند و این حرفهای مرا بی حرمتی به شهید و مرحومه بدانند و بخوانند . اما باور کنید برای من عشق در آن شرایط حتی از شهادتش مقدس تر بود و هست ، عشق در آن بحبوحة یاس و نا امیدی و دلسردی و در آن وانفسای طلاق اجباری و فشارهای روحی .

وعشق همیشه مقدس است کاش روزی شهید عشق و زندگی بخوانیمشان .

Rajabi va Moradi

zahra-rajabi